close
چت روم
داستانک

سه نفر اشتباهي دستگير شدند و در نهايت ناباوری به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدند....

نوبتِ نفر اول شد که روی صندلی بنشیند.

وقتی که نشست گفت : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه !....

کلید برق رو زدند ... ولی هیچ اتفاقی نیفتاد پس به بی گناهیش ایمان آوردند و آزادش کردند.

نفر دوم روی صندلی نشست و گفت : من توی دانشگاه حقوق خوندم و به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته !

کلید برق رو زدند ... ولی باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد پس به بی گناهی او هم ایمان آوردند و آزادش کردند



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : داستانک , ویرانه , داستان , داستان پندآموز ,
بازدید : 84
[ پنج شنبه 05 / 02 / 1392 ] [ 22:18 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

سوالی سخت در مصاحبۀ استخدام!

مردی به نام استیو، برای انجام مصاحبه حضوری شغلی که صدها متقاضی داشت به شرکتی رفت. مدیر شرکت، به جاى آن که سین جیم کند، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوی استیو و از او خواست برای استخدام، تنها به یک سوال پاسخ بدهد.

سوال این بود: شما در یک شب بسیار سرد و توفانى، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد، باران و توفان چشم به راه کمک هستند.

یکى از آن ها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زودتر کمکى به او نشود ممکن است همان جا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند.

دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم، همسر آینده شماست که حالا با او در دوران نامزدی به سر می برید؛ اما خودروی شما فقط یک جاى خالى دارد، شما از میان این 3 نفر کدام یک را سوار مى کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمى؟ یا نامزدتان را؟



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : سوالی سخت در مصاحبۀ استخدام! , ویرنه , ویرانه ,
بازدید : 83
[ جمعه 09 / 01 / 1392 ] [ 18:26 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

آخه من یک دخترم

این یک داستان واقعی است شاید پند آموز باشد

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من

کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی

شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با

دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و

پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند

سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،

متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.

یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او

را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
بازدید : 99
[ جمعه 04 / 12 / 1391 ] [ 19:3 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
یکروز زندگی با خدا‎

پسركي بود كه ميخواست خدا را ملاقات كند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد.
به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد.
 
چند كوچه آنطرفتر به يك پارك رسيد، پيرمردي را ديد كه در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمكت نشست.
پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرك هم احساس گرسنگي ميكرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پيرمرد تعارف كرد.
پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آنكه كلمهاي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد.

وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب كجا بودي؟
پسرك در حالي كه خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، جواب داد: پيش خدا!

پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟
پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!



لینک ثابت

درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : یکروز زندگی با خدا‎ , nhستانک , دانستانک , داستان پند آموز , ویرانه ,
بازدید : 81
[ شنبه 23 / 10 / 1391 ] [ 11:10 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

چهــره‌های جنجـــالی ورزش ایــــران را بشناسید ! + عکس



غلامرضا تختی متولد ۱۳۰۹ در تهران است. جسد وی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ در اتاقی در هتل آتلانتیک تهران پیدا شد. علت مرگ وی رسما خودکشی اعلام شد. اما در آن روز‌ها این جمله که "غلامرضا، غلامرضا را کشت" بر سر زبان‌ها افتاد که کنایه از دست داشتن غلامرضا پهلوی (برادر شاه) در مرگ این کشتی‌گیر بود. تختی که به جبهه ملی نزدیک بود بارها به ساواک احضار شده بود.




عبدالله موحد دارنده شش مدال طلای جهان و المپیک کشتی آزاد، متولد ۲۹ اسفند ۱۳۱۸ در بابلسراست. وی ظاهرا به دلایل سیاسی پس از بازی‌های المپیک ۱۹۷۲ مونیخ از شرکت در کلیه رشته‌های ورزشی محروم و ممنوع الخروج شد. موحد در سال ۱۳۵۷ توانست به ایالات متحده‌ی آمریکا برود. وی بعد از محرومیت‌اش برای همیشه با کشتی خداحافظی کرد و به علت حس وطن‌پرستی حتی پیشنهاد مربی‌گری تیم ملی کشتی آمریکا را هم نپذیرفت.



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز , شخصیت های معروف , دانستنی ,
برچسب ها : چهــره‌های جنجـــالی ورزش ایــــران را بشناسید , dvhki , ویرانه ,
بازدید : 198
[ 16 / 07 / 1391 ] [ 19:37 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پروفسور حسابی؛ ملقب به پدر فیزیک ایران بعد از ملاقاتی كه با انیشتین داشتند و پس از آنكه انیشتین به ایشان نوید می دهند كه نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیك را در جهان متحول خواهد كرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد كه برای تكمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیكاگو به كار خود ادامه دهد. در ادامه ایمیل خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده كه هر ایرانی را به فكر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش رو از دست ندهید ...

دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.

من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند.

از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.

نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت.

از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است!

فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی , خاطـره ای پـروفسور حسـابی ,
بازدید : 114
[ پنج شنبه 09 / 06 / 1391 ] [ 14:3 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:

- ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها...!!!

صدایی به گوش نرسید...

زن جوان از زیرزمین بیرون آمد، توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت.

نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط...

به سمت آنها رفت ، خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت.

پسرک پشت بشکه‌ها بود!

توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد...

زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب...! دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب از خنده ریسه می‌رود. زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد...



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : داستانک , شهید ,
بازدید : 122
[ شنبه 31 / 04 / 1391 ] [ 11:0 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : آلبـرت انیشتیـن , وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن , وصیتـی زیبـا و مانـدگار از انیشتیـن ,
بازدید : 552
[ شنبه 17 / 04 / 1391 ] [ 15:31 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

تغییر دنیا


بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"



لینک ثابت

درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : تغییر دنیا , داستانک , داستان کوتاه , حکایت , حکایت پندآموز , داستان پندآموز ,
بازدید : 108
[ جمعه 19 / 12 / 1390 ] [ 15:36 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : مورچه و سلیمان , حکایت , حکایت پنداموز , داستانک , داستانک پندآموز ,
بازدید : 117
[ جمعه 19 / 12 / 1390 ] [ 15:28 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!



ادامه مطلب


درباره : داستانک ,
برچسب ها : از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ! , داستان های کوتاه و خواندنی , داستانک , داستان پندآموز ,
بازدید : 108
[ جمعه 19 / 12 / 1390 ] [ 15:18 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر


یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!



ادامه مطلب


درباره : داستانک , داستانک پندآموز ,
برچسب ها : داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر , داستان های کوتاه و خواندنی , داستانک , داستان پندآموز , حکایت ,
بازدید : 105
[ جمعه 19 / 12 / 1390 ] [ 15:20 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

www.iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."

استاد پرسید: "هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"
دانشجو پاسخ داد:

 



ادامه مطلب


درباره : داستانک ,
برچسب ها : آیا خداوند شر را آفریده است ؟! , آلبرت انیشتین , داستانی از آلبرت انیشتین , انیشتین , داستانی از انیشتین , خداشناسی ,
بازدید : 127
[ چهار شنبه 16 / 6 / 1390 ] [ 7:32 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
 

دلبسته ي کفشهایم بودم!

کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند، دلم نمي آمد دورشان بيندازم...

هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند وپایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي ميکردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم رابغل مي گرفتم و ميگفتم :چقدر همه چیز دردناک است، چراخانه ام کوچک است و شهرم ودنيایم..؟!

مينشستم ومی گفتم: زندگیم بوي ملالت مي دهدوتکرار و میگفتم: خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است...

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم، قدم از قدم برنمیداشتم، میگفتم و میگفتم...

پارسايي از کنارمرد شد



ادامه مطلب


درباره : داستانک ,
برچسب ها : دلبسته ي کفشهایم بودم , حکایت , داستان ,
بازدید : 128
[ چهار شنبه 9 / 6 / 1390 ] [ 1:38 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

آخرین روزهای زندگی امام علی(ع)

یک حادثه ای مربوط به امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که نقل کرده اند در روز سیزدهم ماه مبارک رمضان رخ داده است و آن این است که در روز سیزدهم ماه رمضان - و ظاهراً آن روز، روز جمعه بوده است - ایشان موعظه می کردند و خطبه می خواندند، برای مردم صحبت می کردند و مردم در مسجد نشسته بودند و از جمله کسانی که در مسجد نشسته بودند دو فرزند بزرگوارشان امام حسن و امام حسین علیهما السلام بودند. یک مرتبه وسط صحبت خطاب می کنند به امام حسن، می فرمایند فرزندم حسن! چند روز از این ماه گذشته است؟ عرض می کند پدرجان! سیزده روز (معلوم است که مطلبی را می خواهد بگوید، خودش بهتر از دیگران می داند چند روز گذشته است). باز به امام حسین می فرماید: فرزندم! چند روز از این ماه مانده است؟ پدر جان ! هفده روز. آنگاه دستی به محاسن مبارکش می برد و می فرماید چیزی نمانده است که این محاسن به خون این سر خضاب بشود.

امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این ماه مبارک رمضان به طور اشاره و کنایه و گاهی صریح ولی بدون اینکه جزئیات و خصوصیات و وقت (حادثه شهات خود) را دقیقاً تعیین بفرماید یک حالتی را نشان می داد که نگرانی کلی برای همه و در درجه اول برای خاندان ایشان به وجود آورده بود.

متقى هندى نیز روایت نقل کرده که ضمن آن آمده است که ابن ملجم زمانى ضربت خود را فرود آورد که امام سرش را از سجده برداشت



ادامه مطلب


درباره : داستانک , حکایت ,
برچسب ها : آخرین روزهای زندگی امام علی(ع) , امام علی(ع) , زندگی امام علی(ع) ,
بازدید : 193
[ 30 / 5 / 1390 ] [ 17:59 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
داستاني جالب از حضرت آيت الله بروجردي

به گزارش شيعه آنلاين، مرحوم آیت الله بروجردی به خاندان اهل بیت،خیلی احترام می گذاشتند. یادم هست: یک وقت عده ای از مردم برای دیدار ایشان آمده بودند. فردی در میان آنان گفت: برای سلامتی امام زمان (علیه السلام) و آیت الله بروجردی، صلوات.

ایشان با عصبانیت فرمودند: این شخص را از اینجا بیرون کنید، چرا اسم مرا در کنار اسم امام زمان آورده است.

یا اینکه شاه عربستان به ایران آمد و برای آیت الله بروجردی هدایایی فرستاده (البته ایشان جز قرآن و مقداری از پرده کعبه، مابقی را رد کردند) و در ضمن، درخواست ملاقات با ایشان را داشت، ولی آیت الله بروجردی پاسخ رد دادند، درباره علت این امر می فرمودند: این شخص اگر بیاید قم و به زیارت حضرت معصومه (علیها السلام) نرود، توهین به ان حضرت خواهد بود و من چنین امری را،به هیچ وجه تحمل نمی کنم.



لینک ثابت

درباره : داستانک ,
برچسب ها : حضرت آيت الله بروجردي , داستاني جالب از حضرت آيت الله بروجردي , داستاني از حضرت آيت الله بروجردي ,
بازدید : 104
[ جمعه 28 / 5 / 1390 ] [ 11:53 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
 

نقل است که : به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مركز شهر كوچكی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...

یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .

فرمانده كه جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در كوچه ای سراسیمه وارد یك دكان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : كمكم كن جانم را نجات بده . كجا می توانم پنهان شوم؟!

پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...

پوست فروش تازه از این كار فارغ شده بود كه قزاقان روسی شتابان وارد دكان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او كجاست ؟ ما دیدیم كه او آمد تو!!!

قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دكان را برای پیدا كردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می كنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی يابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .



ادامه مطلب


درباره : داستانک , حکایت ,
برچسب ها : حکایت , داستانک ,
بازدید : 144
[ پنج شنبه 20 / 5 / 1390 ] [ 20:5 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()


.: Weblog Themes By BlackSkin :.


برچسب ها : [Post_Tags_Title],


<