close
چت روم
شعر و ادبیات

عاشقانه هاي شاملو؛ دلي دارم و حسرت

آیدا در آینه
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!

سری دوم اس ام اس عاشقانه شهریور 92 Love sms



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , شاملو ,
بازدید : 170
[ پنج شنبه 07 / 09 / 1392 ] [ 21:7 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

دل نوشته های زیبا !


 

من هستم… زنده ام. نفس می کشم…

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم… تنها گریه کنم…

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم…

هنوز بوی اقاقیا… بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : دل نوشته های زیباهمراه عکس ! , دل نوشته های زیبا , جملات احساسی , ویرانه ,
بازدید : 210
[ جمعه 04 / 05 / 1392 ] [ 18:26 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

دل نوشته های زیباهمراه عکس !

امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید



ادامه مطلب


درباره : عکس , متفرقه , شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : دل نوشته های زیباهمراه عکس ! , دل نوشته , ویزانه , ویرانه , مطالب احساسی ,
بازدید : 199
[ جمعه 21 / 04 / 1392 ] [ 14:59 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

نمایش عشق و احساس

 

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2013/20.jpg

 

آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

 

 



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : نمایش عشق و احساس , جملاتی احساسی , تصاویر عاشقانه ,
بازدید : 112
[ سه شنبه 31 / 02 / 1392 ] [ 18:54 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است.
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پارا دید نتواند،
كه ره تاریك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفی كاینست،پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من ای پیر پیرهن چركین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی.....
دمت گرم وسرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
منم من میهمان هر شبت، لولی وَش مغموم.
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

 



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , مهدی اخوان ثالث ,
برچسب ها : زمستان , ویرانه , مهدی اخوان ثالث ,
بازدید : 76
[ جمعه 13 / 11 / 1391 ] [ 17:30 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
جملات زیـبا و حکیـمانه از پـروفسور حسابی



چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

زندگی، یعنی پژوهش، و فهمیدن چیزی جدید.

عشق، به وجود آورنده اعمال زیباست.

اگر کار کنیم، زحمت بکشیم، از سرمایه چیزی کم نداریم.

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگیست.

انجام وظیفه، لازمه جهش بسوی پیشرفت است.

تقلید از غرب، خطری است جدی، که چشمه های نبوغ را، خشک می کند.

یک عمل درست، بهتر است از هزار نصیحت.

بزرگترین خوشحالی من در زندگی، هوش و استعداد جوانان ایرانی است.

ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : جملات زیـبا و حکیـمانه از پـروفسور حسابی , ویرانه ,
بازدید : 109
[ جمعه 22 / 10 / 1391 ] [ 17:8 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

سخـنانی آمـوزنده از استـاد دکتــر علی شریـعتی


نان

دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،
نانت را من می خورم.

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , علی شریعتی ,
برچسب ها : سخـنانی آمـوزنده از استـاد دکتــر علی شریـعتی , دکتــر علی شریـعتی , ویرانه , آموزنده ,
بازدید : 92
[ پنج شنبه 21 / 10 / 1391 ] [ 13:25 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

سخنان گران بهای بزرگان

سخنان گران بهای بزرگان

سخنان گران بهای بزرگان



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : سخنان گران بهای بزرگان , ویرانه ,
بازدید : 107
[ چهار شنبه 01 / 09 / 1391 ] [ 18:22 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

سخنان گرانبها








ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , متفرقه ,
برچسب ها : سخنان گرانبها , دانستنی , ویرانه ,
بازدید : 91
[ جمعه 05 / 08 / 1391 ] [ 14:24 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

“فاطمه ، فاطمه است ”



خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزى در مجلسى با حضور لوئى، از “مریم” سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مریم را بیان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهاى همه در طول این قرنهاى بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند که:
“مریم مادر عیسى است”.
و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , علی شریعتی ,
برچسب ها : دکتر علی شریعتی , ویرانه , فاطمه , فاطمه فاطمه است ,
بازدید : 96
[ 16 / 07 / 1391 ] [ 19:26 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

زندگـی

 

گروه اینترنتی ایران سان


شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات , سهراب سپهری ,
برچسب ها : زندگـی , سهراب سپهری , شعر ,
بازدید : 75
[ جمعه 07 / 07 / 1391 ] [ 12:15 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

27 شهریور روز بزرگداشت سید محمدحسین شهریار

فرزند آقا سيد اسماعيل موسوي معروف به حاج مير آقا خشكنابي در سال 1325 هجري قمري (شهريور ماه 1286 هجري شمسي) در بازارچه ميرزا نصرالله تبريزي واقع در چاي‌كنار چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجري قمري كه تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود پدرش او را به روستاي قيش‌قورشان و خشكناب منتقل نمود. دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت و روستا سپري شد كه منظومه حيدربابا مولود آن خاطراتست. در سال 1331 هجري قمري پدرش او را براي ادامه تحصيل به تبريز باز آورد و او را در نزد پدر شروع به فراگيري مقدمات ادبيات عرب نموده و در سال 1332 هجري قمري جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد گرديد و در همين سال اولين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني نيز پرداخته و از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نمي‌كرد كه بعدها كتابت قرآن، ثمره همين تجربه مي‌‌باشد.

در سيزده سالگي اشعار شهريار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ مي‌‌رسيد. در بهمن ماه 1299 خورشيدي براي اولين بار به تهران مسافرت كرده، و در سال 1300 توسط لقمان الملك جراح در دارالفنون به تحصيل مي‌‌پردازد. شهريار در تهران تخلص بهجت را نپسنديده و تخلص شهريار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ مي‌گيرد.



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , شهریار ,
برچسب ها : بزرگداشت سید محمدحسین , شهریار ,
بازدید : 93
[ دو شنبه 27 / 06 / 1391 ] [ 18:35 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

داستان عاشقانه‌ی یک شعر



این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند…

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می‌شود.
بله نامزد اوستا فرح دیبا بود ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می‌سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ….



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : داستان عاشقانه‌ی یک شعر , مهرداد اوستا ,
بازدید : 105
[ پنج شنبه 12 / 05 / 1391 ] [ 15:11 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

ناب نوشتـه هـای خواندنـی



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : ناب نوشتـه هـای خواندنـی , شعر و ادبیات ,
بازدید : 108
[ دو شنبه 09 / 05 / 1391 ] [ 15:22 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا




خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات , ملاصدرا ,
برچسب ها : خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا , خداوند , ملاصدرا , حکایت ,
بازدید : 85
[ چهار شنبه 04 / 05 / 1391 ] [ 12:54 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

گــــنـــاه

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/81/12.jpg
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است
غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود
درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم
و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات , حسین پناهی ,
بازدید : 95
[ 01 / 05 / 1391 ] [ 11:19 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیك پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریكی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات , سهراب سپهری ,
برچسب ها : در قیر شب... , سهراب سپهری , auv , شعر , شعر از سهراب سپهری ,
بازدید : 101
[ شنبه 22 / 11 / 1390 ] [ 19:11 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

یک مناظره ی شعری زیبا...

یه مناظره ی شعری زیبا از سه تن از شاعران در مورد یک شعر که برایم جالب بود و آن را برایتان گذاشتم ، امیدوارم خوشتان بیاید:

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : یک مناظره ی شعری زیبا , مناظره , مناظره میان دو شاعر , ادبیات , شعر , حمید مصدق , فروغ فرخزاد ,
بازدید : 342
[ چهار شنبه 9 / 6 / 1390 ] [ 1:24 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

برای علی(ع) و مظلومیتش

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این كوچه ها مهتاب بارانند، با تو
آرامش ماقبل طوفانند، با تو

از "حمد" تا "والناس" را مرغان شبخوان
در چارده تحریر می خوانند، با تو

"انا الیه راجعون" می ریزد از شب
آیات رحمان رو به پایانند، با تو

این قوم خواب آلود، غیر از نارفیقی
رفتار و كرداری نمی دانند، با تو

شرح غدیر و شام هجرت یادشان رفت
هرچه محمد(ص) نهی كرد، آنند با تو

در چلچراغ شام نه، در شمع كوفه
عدل و مروت با تو تابانند، با تو

حالا كه داری می روی مسجد، ملائك
"فزت و رب الكعبه" می خوانند، با تو


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : علی(ع) , برای علی(ع) و مظلومیتش , شب قدر ,
بازدید : 100
[ 30 / 5 / 1390 ] [ 17:55 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()


لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : دکتر علی شریعتی , علی شریعتی ,
بازدید : 172
[ پنج شنبه 20 / 5 / 1390 ] [ 1:9 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
 

ای مست شبرو کیستی؟ آیا مه من نیستی؟
گر نیستی پس چیستی؟ ای همدم تنهای دل؟
جز دل که گیرد جای من، جز من که گیرد جای دل
گر دل بمیرد وای من، گر من بمیرم وای دل
شب می خرامد بی طرب، دل می تپد با تاب و تب
اینک صدای پای شب، آنک صدای پای دل
جوشد بیاد لعل وی، ناله ز هر بندم چو نی
شب می تراود همچو می از چشم می پالای دل
آید از این پرده برون باآه واشکی لاله گون
اشکی نه آهی نه که خون، می جوشداز مینای دل

مهرداد اوستا



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
بازدید : 142
[ پنج شنبه 20 / 5 / 1390 ] [ 1:8 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : اهل کاشانم , سهراب سپهری ,
بازدید : 123
[ پنج شنبه 20 / 5 / 1390 ] [ 1:5 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي كشد
نگاه كن



ادامه مطلب


درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : نگاه كن كه غم درون ديده ام , فروغ فرخزاد , شعر ,
بازدید : 163
[ پنج شنبه 20 / 5 / 1390 ] [ 1:50 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
 

ای مست شبرو کیستی؟ آیا مه من نیستی؟
گر نیستی پس چیستی؟ ای همدم تنهای دل؟
جز دل که گیرد جای من، جز من که گیرد جای دل
گر دل بمیرد وای من، گر من بمیرم وای دل
شب می خرامد بی طرب، دل می تپد با تاب و تب
اینک صدای پای شب، آنک صدای پای دل
جوشد بیاد لعل وی، ناله ز هر بندم چو نی
شب می تراود همچو می از چشم می پالای دل
آید از این پرده برون باآه واشکی لاله گون
اشکی نه آهی نه که خون، می جوشداز مینای دل

مهرداد اوستا



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : ای مست شبرو کیستی؟ آیا مه من نیستی؟ , مهرداد اوستا ,
بازدید : 1346
[ شنبه 8 / 5 / 1390 ] [ 1:2 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()

زندگی از دیدگاه سهراب سپهری


شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.



لینک ثابت

درباره : شعر و ادبیات ,
برچسب ها : زندگی از دیدگاه سهراب سپهری ,
بازدید : 220
[ جمعه 31 / 4 / 1390 ] [ 14:20 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()


.: Weblog Themes By BlackSkin :.


برچسب ها : [Post_Tags_Title],


<