close
چت روم
تحليلى بر خطبه 80 نهج البلاغه

تحليلى بر خطبه 80 نهج البلاغه

 

مسأله زن به مثابه موجودى انسانى که همه خصوصيات انسان بودن در وجود او جمع است، در طول تاريخ بشرى همواره از جمله مهمترين مسائل بوده است در بزرگداشت الهى از انسان، زن و مرد فرقى ندارند و جز در عرصه سپردن مسئوليتها آنجا که ويژگيهاى ذاتى هر کدام، تفاوتى را در مواضح اقتضا مى کرده است، تفاوتى ميان آن دو نيست،(1) آن هنگام که زنان مسلمان بدنبال تصويرى اين‏گونه از شخصيت خويش، در نهج‏البلاغه، مى گردند با عباراتى چون ناقص‏الايمان، ناقص العقل، ناقص الارث، عقرب، شر و... مواجه مى گردند و اين سؤال براى آنان مطرح مى شود آيا آنان واقعا در مقام عبوديت، عروج و تکامل، دريافتهاى ذهنى و انتزاعات عقلى و... از مردان ناقص‏ترند.

مع‏الاسف تشتت و تناقص موجود در آراء شارحان نهج‏البلاغه، مانع از درک صحيح سخنان امام عليه‏السلام مى باشد.

اين شارحان گاه با لسان فلسفه و گاه با لسان تاريخ يا روانشناسى درصددتوجيه عبارات نهج‏البلاغه برآمده‏اند و با هر کلام، زن مسلمان را در اين ميانه متحيرتر ساخته‏اند، واقع آن است که درک مردان از روحيه زنان، درکى تجربى و حصولى است. هنوز مسأله روح زن و ماهيت واقعى وى در پرده‏اى از ابهام و نهايتا در پس تأويلات قرآن، مجهول مانده و عبارات نهج‏البلاغه در انتظار شارحى راستين است تا باطن آنها را اظهار نمايد.

( 112 )

حکم قاطع به «موضوع» و مجعول بودن، احاديثى که گوياى برخى مسائل (ظاهرا) منفى پيرامون زن در نهج‏البلاغه مى باشد چه بسا به لحاظ علمى چندان اقدام درستى به شمار نرود. براى روشن شدن صحت و سقم اين اخبار، نخست بايد به احوال رجال اسناد نگريست و با نگاهى علمى ـ تحليلى دلالت آنها را بر اين و آن انديشه مورد تأمل قرار داد (چه امکان وجود فهم‏ها و تلقى هاى مختلف در اين زمينه، چندان دور از واقع نيست) آنگاه با عرضه آنها به قرآن، به مناقشه مضمونى دست زد و در نهايت روشن کرد که آيا آن قبيل روايات مى تواند مربوط به شرايط زمانى و مکانى خاص باشد بى آنکه راويان آن احاديث، قراين دال بر تعلق زمانى و مکانى را (به هر دليل) يادآورد نشده باشند يا خير؟(2)

ما، در اين نوشتار برآنيم که سرانجام به تصوير راستين کلمات نهج‏البلاغه دست يازيم و بذر اطمينان را در قلب زن مسلمان متحير بيفشانيم، اعتلاى فکرى ـ روحى زن مسلمان و هويت انسانى ـ اسلامى او را به مقصد و مقصود رسانيم و نه به شکلى سطحى و گذرا، بلکه به شکلى اصولى، با مسائل نظرى و ديدگاههاى راجع به زن، برخورد نموده و قدمى کوچک در سير احياء فرهنگ راستين اسلام برداريم.

تحليلى بر خطبه 80 نهج البلاغه

 

مسأله زن به مثابه موجودى انسانى که همه خصوصيات انسان بودن در وجود او جمع است، در طول تاريخ بشرى همواره از جمله مهمترين مسائل بوده است در بزرگداشت الهى از انسان، زن و مرد فرقى ندارند و جز در عرصه سپردن مسئوليتها آنجا که ويژگيهاى ذاتى هر کدام، تفاوتى را در مواضح اقتضا مى کرده است، تفاوتى ميان آن دو نيست،(1) آن هنگام که زنان مسلمان بدنبال تصويرى اين‏گونه از شخصيت خويش، در نهج‏البلاغه، مى گردند با عباراتى چون ناقص‏الايمان، ناقص العقل، ناقص الارث، عقرب، شر و... مواجه مى گردند و اين سؤال براى آنان مطرح مى شود آيا آنان واقعا در مقام عبوديت، عروج و تکامل، دريافتهاى ذهنى و انتزاعات عقلى و... از مردان ناقص‏ترند.

مع‏الاسف تشتت و تناقص موجود در آراء شارحان نهج‏البلاغه، مانع از درک صحيح سخنان امام عليه‏السلام مى باشد.

اين شارحان گاه با لسان فلسفه و گاه با لسان تاريخ يا روانشناسى درصددتوجيه عبارات نهج‏البلاغه برآمده‏اند و با هر کلام، زن مسلمان را در اين ميانه متحيرتر ساخته‏اند، واقع آن است که درک مردان از روحيه زنان، درکى تجربى و حصولى است. هنوز مسأله روح زن و ماهيت واقعى وى در پرده‏اى از ابهام و نهايتا در پس تأويلات قرآن، مجهول مانده و عبارات نهج‏البلاغه در انتظار شارحى راستين است تا باطن آنها را اظهار نمايد.

( 112 )

حکم قاطع به «موضوع» و مجعول بودن، احاديثى که گوياى برخى مسائل (ظاهرا) منفى پيرامون زن در نهج‏البلاغه مى باشد چه بسا به لحاظ علمى چندان اقدام درستى به شمار نرود. براى روشن شدن صحت و سقم اين اخبار، نخست بايد به احوال رجال اسناد نگريست و با نگاهى علمى ـ تحليلى دلالت آنها را بر اين و آن انديشه مورد تأمل قرار داد (چه امکان وجود فهم‏ها و تلقى هاى مختلف در اين زمينه، چندان دور از واقع نيست) آنگاه با عرضه آنها به قرآن، به مناقشه مضمونى دست زد و در نهايت روشن کرد که آيا آن قبيل روايات مى تواند مربوط به شرايط زمانى و مکانى خاص باشد بى آنکه راويان آن احاديث، قراين دال بر تعلق زمانى و مکانى را (به هر دليل) يادآورد نشده باشند يا خير؟(2)

ما، در اين نوشتار برآنيم که سرانجام به تصوير راستين کلمات نهج‏البلاغه دست يازيم و بذر اطمينان را در قلب زن مسلمان متحير بيفشانيم، اعتلاى فکرى ـ روحى زن مسلمان و هويت انسانى ـ اسلامى او را به مقصد و مقصود رسانيم و نه به شکلى سطحى و گذرا، بلکه به شکلى اصولى، با مسائل نظرى و ديدگاههاى راجع به زن، برخورد نموده و قدمى کوچک در سير احياء فرهنگ راستين اسلام برداريم.

قبل از بررسى اين خطبه، لازم است به نکاتى چند اشاره شود:

1ـ پيوند تنگاتنگ نهج‏البلاغه با قرآن:

نهج‏البلاغه برگردانى از قرآن است با اين تفاوت که: قرآن به صورت کلى بر فراز عصرها و نسلها، سخن گفته است اما نهج‏البلاغه، اين مسائل را در رابطه با ملتى، مطرح کرده است و بدينوسيله به ما نشان داده است که چگونه مى توان مسائل کلى قرآن را در مورد ملتى به مطالعه گذاشت و با زندگى يک جامعه آن را مطابقت داد. بنابراين بررسى نهج‏البلاغه، جداى از قرآن مانند نگريستن به کالبد بى روح است تفکيک قرآن از نهج‏البلاغه، تفکيک روح از کالبد است.

براى فهميدن سيما و چهره و شخصيت زن در نهج‏البلاغه، بايد به قرآن مراجعه نمود و انتقادهاى نهج‏البلاغه را در کنار آن و با تطبيق با مسائل قرآن، بررسى نمود.

2ـ مناسبتهاى تاريخى:

مناسبتهاى تاريخى به مثابه قرائن کلام است و بدون در نظر گرفتن آن، مقصود و منظور امام هرگز روشن نخواهد بود. آنچه در مورد مقام و شخصيت زن در نهج‏البلاغه، آمده با توجه به مناسبتهاى تاريخى خاصى هست که بايد آن مناسبتها مورد توجه قرار گيرد.

3ـ قضايايى که در زمينه‏هاى مقام و شخصيت زن در نهج‏البلاغه آمده، قضاياى «خارجيه» است نه قضاياى

( 113 )

«طبيعيه» يا «حقيقيه»:

غالب سخنانى که در نهج‏البلاغه، پيرامون زنان آمده، ناظر به زنان موجود در جامعه است نه ناظر به جنس زن در جميع ادوار. سخن از زن موجود در جامعه مى گويد با تمام نقص‏ها و نارسائى هايش و نيز آن زنانى که با چنين خصوصياتى در جامعه، ظاهر مى شوند. لذا شرايط حاکم بر جامعه اساس نظرها و ديدگاه‏ها بوده است.

4ـ خطابات نهج‏البلاغه،

سارى و جارى در همه زمانها و مکانها نيست چنانچه در خطبه 80 نظر اکثر محققان اين است که اين خطبه بعد از جنگ جمل و در مورد عايشه عنوان شده است که در مباحث آينده بدان اشاره خواهد شد.

مناسبت تاريخى خطبه 80:

کلام مزبور را به اميرالمؤمنين عليه‏السلام نسبت داده‏اند، آن هم بعد از جنگ جمل، جنگى که باب فتنه را ميان مسلمانان گشود و ميان آنان، شمشير گذاشت و باعث ريختن خون تعداد بى شمارى گرديد.

اين جنگ به سبب موضع انفعالى و احساساتى عايشه نسبت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، درگرفت و تعدادى از اصحاب نيز که با على عليه‏السلام دشمنى داشتند و خيال قدرت در سر مى پروراندند او را کمک و تشويق کردند.

موقعيت و منزلت عايشه به سبب آنکه همسر رسول خدا صلى الله‏عليه‏و‏آله و ام‏المؤمنين بود، در نزد عموم مردم بسيار بزرگ، شمرده مى شد و اين منزلت، سرچشمه تأثير بر عامه مردم بود.

على عليه‏السلام مى خواهد از اين تأثير عمومى عايشه بکاهد، لذا در سخنان خود، او را فاقد امتيازى بر ديگر زنان شمرده و در رديف ديگر زنان قرار مى دهد تا مردم بدانند چرا پيروى بى مورد از او، به فاجعه انجاميد و چرا او به نصيحت خيرخواهان گوش نداد و هنگامى که حکم خدا را مبنى بر ماندن زنان پيامبر صلى الله‏عليه‏و‏آله به خانه به او يادآورى نمودند بر آن وقعى ننهاد و از فتنه‏اى که اقدامات او را در پى داشت، نهراسيد.

على عليه‏السلام قصد داشت به طورى که طعنى مستقيم به عايشه نباشد، توده مردم را بينا کند، لذا شيوه‏اى را که انتخاب کرد به بيان احکام شرعى ويژه زنان مربوط مى شد و آن احکام، کاستى و نقصانى را در شايستگى و ويژگى هاى انسانى زن که با مرد، يکسان است، در پى نداشت، بلکه پرده از چشم مردم برمى داشت تا دريابند که عايشه نيز همچون ديگر زنان است و از وضعيت خاصى که موجب شود مردم از او پيروى نمايند برخوردار نيست و تسليم تصميمات و موضع‏گيريهايى نشوند که صرفا از تمايلات و احساسات شخصى او ناشى شده است.

چنانچه على عليه‏السلام در جاى ديگر درباره او مى فرمايد:

«اما فلانه، فادرکها رأى النساء وضغن

( 114 )

على فى صدرها».

«اما آن زن، انديشه زنانه بر او دست يافت و در سينه‏اش کينه چون کوره آهنگرى بتافت.»

سند خطبه 80:

اين روايت را شريف رضى در نهج‏البلاغه و کلينى از تعدادى اصحاب ما از احمد بن ابى عبدالله از پدرش از کسانى که ذکر مى کند از حسن مختار از ابى عبدالله عليه‏السلام که فرمود:

قال اميرالمؤمنين عليه‏السلام فى کلام له... (کافى، 5، 517، ح 5) نقل کرده‏اند. البته کلينى از تعدادى اصحاب ما از محمدبن يحيى از محمدبن حسين از عمروبن عثمان از مطلب بن زياد با رفع حديث به ابى عبدالله عليه‏السلام نيز نقل کرده است.(3)

مرحوم سيدرضى، اين روايت را مرسلاً نقل کرده است نوعا علما به روايات مرسله، عمل نمى کنند. مرحوم شهيد در کتاب درايه فرموده است:

«المراسيل ليس بحجه مطلقا».

طريقه کلينى، نيز داراى ضعف سند مى باشد و بعيد نيست که قطعه‏اى از حديث مرسل شريف رضى باشد. (شمس الدين، اهليه المراة لتولى السلطه).(4)

در طريقه کلينى، منظور از «احمد بن محمد» احمد بن محمدبن خالد برقى است وى گرچه فى نفسه ثقه و مورد احترام مى باشد، اما نامبرده از ضعفا، روايت کرده و بر روايات مرسله اعتماد نموده و در نقل اخبار، طريقه اهل فن را رعايت نمى نموده است.(5)

وى از کسانى است که نه مدحى درباره او رسيده و نه کسى او را قدح کرده است.(6)

حاصل آنکه روايت، از نظر سند، خيلى صاف و خالى از اشکال نيست.(7)

1ـ البته اماميه قائل به حجيت مرسلات اصحاب اجماع بوده و به آنها عمل مى کنند.

ب ـ نقد محتوايى خطبه 80:

يکى از مواردى که در ارزيابى احاديث مورد عمل عقل و توصيه شرع است، نقد محتوايى احاديث از نظر عدم مخالفت با کتاب خدا مى باشد، به عبارت ديگر، مفاهيم و معانى احاديث بايستى با کتاب خدا، هماهنگ بوده و در غير اين صورت، آن حديث، کنار گذاشته مى شود. علاوه بر مورد فوق يکى ديگر از مواردى که در ارزيابى احاديث، مورد عمل قرار مى گيرد عدم مخالفت حديث با عقل مى باشد. اگر مضمون حديثى با ادراک روشن عقل، مخالفت داشت و عقل، محتواى آن را قابل قبول ندانست و با حس و وجدان، مغايرت داشت، بايستى کنار نهاده شود.

استاد محمدتقى جعفرى، پيرامون خطبه فوق، چنين مى نويسد:

«بعضى ها گفته‏اند همه خطبه‏هاى اميرالمؤمنين مانند قرآن، قطعى السند نيست يعنى

( 115 )

احتمال عدم صدور بعضى از جملات خطبه‏ها از خود اميرالمؤمنين، يک احتمال منطقى است. همچنين اگر خطبه‏اى يا جمله‏اى، مخالف صريح حس و عقل سليم بود مانند ديگر روايات، حکم حس و عقل سليم، بر روايت و حديث، مقدم است و اين از اصول مسلم فقه اسلامى در تعادل و تراجيح است.(8)

ما در ضمن بحث پيرامون خطبه مذکور، به موارد عدم تطبيق پاره‏اى از فرازهاى اين خطبه، با قرآن و نيز مخالفت آن با بداهت عقل، اشاره کرده و بر پايه آن، به نقد اين خطبه، مى پردازيم. شايان ذکر است که نقد محتوا و متن، بر نقد سند، مقدم است. بدين معنا که اگر حديثى، حتى داراى سند صحيح اعلائى بود اما با شرايط نقد متن، ناسازگار بود کنار گذارده مى شود.

اما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاة و الصيام فى ايام حيضهن:

اما نقصان ايمان زنان در اين است که در ايام عادت زنانگى، نماز و روزه را ترک مى کنند.

قبل از بررسى محور مذکور، پيرامون «نقص ايمان در زنان» مقدمتا بايستى اين نکته را متذکر گرديد که: ايمان، تصديق جازم مطابق با واقع است و از کيفيات و عوارض نفسانى مى باشد، با توجه به اينکه کيفيات بطور کلى قسمت‏پذير نمى باشند و نفس انسانى نيز که موضوع ايمان است، مجرد و غيرقابل تجزيه و تقسيم است و عوارض، تابع موضوعات بلکه عين موضوع هستند، ايمان قابل نقصان کمّى نيست، زيرا نفس انسانى جسم و موجود مادى نيست که قابل قسمت باشد و عوارض نفس نيز مانند نور علم و نور ايمان و غيره از کيفيات نفسانى است و تقسيم کمّى شامل آن نمى گردد ولى مانند نور حسى، شدت و ضعف مى پذيرد و در افراد مؤمنين از جهت کمال، متفاوت و داراى مراتب و درجات است. حاصل آنکه، ايمان داراى مراتب قوت و ضعف و متحد با جوهر نفس و غيرقابل تقسيم است. اما اعمال صالحه از قبيل نماز و روزه و به طور کلى تمام عبادات، از شرايط ايمان و از آثار خارجى ايمان محسوب مى شوند و ايمان به هيچ وجه، قابل اجزاء نيست.(9)

از سوى ديگر، بايستى به اين نکته توجه داشت که امام عليه‏السلام منظور از نقصان ايمان را ترک نماز و روزه در ايام حيض دانسته‏اند، ترک نماز و روزه براى زنان در ايام قاعدگى، تکليف واجب الهى است که خداوند آن را از باب لطف بر زنان مقدر کرده و در حقيقيت براى بانوان تخفيفى قائل شده و بر آنان واجب کرده است که تخفيف در تکليف را بپذيرند.

در عرف ادبيات، يکى از انواع مجاز مرسل، اطلاق سبب و اراده مسبب است که در اينجا به کار رفته است، يعنى چون ايمان، سبب انجام نماز و روزه مى شود، لذا در اينجا «ايمان» اطلاق شده و مقصود، مسبب آن، يعنى نماز و روزه بوده است، حاصل آنکه:

( 116 )

نقصان ايمان، يعنى نقصان نماز و روزه و نقصان نماز و روزه لطفى است از جانب خداوند که به عنوان تخفيف در تکليف براى زنان منظور شده است، بنابراين نقصان مزبور به خداوند و لطف او مربوط مى شود و چيزى که از جانب خداوند باشد، هرگز مذموم نيست، زيرا عادت زنانگى يک حالت طبيعى و غيراختيارى است و سقوط نماز و روزه، يک تکليف و تخفيف شرعى است و زن را نه تنها، نمى توان به سبب هيچيک از اين دو مذمت نمود بلکه از آن جهت که ترک نماز زن در آن برهه، با هدف عمل به فرمان الهى است و لاغير، بايستى او را در نهايت درجه کمال دانست اين نکته را نيز بايد در نظر داشت که در عبادات کيفيت و حالت درونى مؤمن مطرح است و کميت مطرح نمى باشد.

علاوه بر اين اگر کميت هم مطرح باشد زودفرارسيدن سن تکليف در زنان، نقص ايمان به معناى کمّى را جبران مى کند.

با توجه به اينکه جماعت نسوان از سن 9 سالگى مکلف به انجام نماز مى گردند و مردان از سن 15 سالگى، يعنى زنان، شش سال زودتر از مردان نماز را شروع مى نمايند و در حالت حاملگى و بچه شير دادن، عادت ماهانه ندارند و در اين دوران عذرى براى ترک نماز ندارند و نيز از سن سى يا چهل يا پنجاه سالگى يائسه مى شوند، از جهت نماز، دست کمى از مردان نخواهند داشت زيرا در مدت شش سال 2190 روز نماز از مردان جلوترند در صورتى اگر در تمام ماههاى سال، حيض شوند، در سال حداقل 36 روز و حداکثر 120 روز بيشتر نمى شود.

بررسى محور دوم خطبه 80: «نقصان عقل زن»

«فاما نقصان عقولهن منشهاده امراءتين کشهاده الرجل الواحد»

علاوه بر روايت مذکور، روايت ديگرى نيز در نهج‏البلاغه وجود دارد که در آن به «کاستى عقل زنان» اشاره شده است و آن اينکه:

من وصيه له عليه‏السلام، لعسکره قبل لقاء العدو بصفين.(10)

و لاتهيجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضکم و سببن امرأکم، فانهن ضعيفات القوى و الا نفس و العقول...

زنان را با آزار رساندن (به آنها) برمى انگيزانيد هر چند دشنام به شرافت و بزرگوارى شما داده، به سراداران و بزرگانتان ناسزا گويند، زيرا نيروها و جانها و خردهاى ايشان ضعيف و سست است.

روايت مذکور با اندک اختلافى در متن، در کافى، ج 5، کتاب الجهاد، ص 39، ح 4، نيز ذکر شده است.

همچنين در بحارالانوار، ج 104، ص 306، باب يکم از ابواب شهادات، ح 10، حديثى از على عليه‏السلام نقل شده که در متن آن اين جمله، به چشم مى خورد:

يا ايتها المراة لانکن ناقصات الدين

( 117 )

والعقل، قالت يا رسول الله و ما نقصان ديننا؟ قال:...

قبل از ورود به بحث پيرامون تاويلها و معانى مختلف در «نقصان عقل زنان»، به عنوان مقدمه، بايستى اين نکته را متذکر شد که:

عقل جوهر مجردى است که تقسيم و قسمت کمّى در آن فرض ندارد ولى داراى مراتب تشکيکى است. به عبارت ديگر عقل موجودى از سنخ موجودات کمى نيست که به يکى بيشتر اعطا شود و به يکى کمتر، بلکه بايد استعدادى در وجود اين انسان خاکى فراهم گردد و احتياج خود را به آن فيض ربانى احساس کند. احساس احتياج است که استعدادها را به حرکت مى آورد و انسان را آماده مى کند که به درک فيوضات عقلايى نايل شود و از برکات عقل بهره‏مند گردد، نه ذکوريت و انوثيت که نسبت به معناى انسانيت امر عرضى است.

همچنانکه کمالات انسانى در افراد انسان هيچ ربطى به مذکر و مؤنث بودن افراد انسان ندارد، همچنين تکامل عقلى در افراد انسان به جنسيت مربوط نمى شود، بلکه مربوط به رشد فکرى و هدفها و آمال و آرزوهايى است که در سرمى پرورانند و در جهت آنها روزگار مى گذرانند.

بنابراين به جز انبيا و اولياى خدا که مورد تأييد خداوند هستند، هيچکس داراى عقل کامل نيست و همه افراد انسان نسبت به کمالات عقلى ناقصند، اگر چه بين افراد و اشخاص آنها نيز کمال و نقص وجود دارد.

تأويلات معانى مختلف در «نقصان عقل زنان»:

بعضى از علماء با اعتقاد به صحت روايات، برترى مردان را از حيث عقلى قطعى مى دانند.(11) اما عده‏اى ديگر به توجيه مسأله پرداخته و برترى عقلى مردان را در قياس با احساسات قوى زنان سنجيده‏اند.

آنان معتقدند: مردان در تعقل، قوى تر و جلوتر هستند، آنگونه که زنان، از نظر عواطف، پيشتازند و پشگام‏ترند، البته اين امر، نقصى براى زنان محسوب نشده، بلکه نوعى تفاوت طبيعى است که لازمه پاگرفتن نظام هستى است. اين تفاوت هرگز مايه امتياز معنوى و ريشه کرامت الهى نيست زيرا که برترى، تنها به تقواى الهى است و بس، در هر که و هر کجا که باشد.

علامه طباطبايى در تفسير الميزان، مى نويسد:

از نظر اسلام، زن داراى شخصيتى مساوى شخصيت مرد در آزادى اراده و عمل از همه جهات مى باشد و با مرد، تفاوتى ندارد. مگر آنچه مقتضاى وضع روحى مختص به زن باشد،... زن، داراى حيات احساسى است و زندگى مرد،يک زندگى عقلانى است.(12)

شهيد مطهرى، ضمن پذيرفتن توجيه علامه طباطبايى، از دستاوردهاى

( 118 )

روان‏شناسان کمک گرفته و از خانم، کليودالسون نقل مى کند که به عنوان يک زن روان‏شناس گفته است:

خانم‏ها تابع احساسات و آقايان تابع عقل هستند. بسيار ديده شده که خانم‏ها از لحاظ هوش نه تنها با مردان برابرى مى کنند بلکه گاهى در اين زمينه از آنها برتر هستند.

نقصه ضعف خانمها فقط احساسات شديد آنها است. مردان هميشه عملى تر، فکر مى کنند، بهتر قضاوت مى کنند، سازمان‏دهنده بهترى هستند و بهتر هدايت مى کنند، پس برترى روحى مردان بر زنان چيزى است که طراح آن طبيعت مى باشد، هر قدر خانم‏ها بخواهند با اين واقعيت، مبارزه کنند بى فايده خواهد بود. خانم‏ها به علت اينکه حساس‏تر از آقايان هستند، بايد اين حقيقت را قبول کنند که به نظارت آقايان در زندگيشان احتياج دارند...

بزرگترين هدف خانمها در زندگى «تأمين» است، وقتى به هدف خود نائل شدند دست از فعاليت مى کشند، زن براى رسيدن به اين هدف از روبرو شدن با خطرات بيم دارد، ترس تنها احساسى است که زن در برطرف کردن آن به کمک احتياج دارد...

کارهايى که به تفکر مداوم احتياج دارد زن را کسل و خسته مى کند.(13)

برخى نيز معتقدند: زنان تمايل ذاتى به زينت و خودنمايى دارند و اين به عنوان يک نقيصه براى زنان مطرح مى باشد.

از على عليه‏السلام روايت شده که:

ان البهائم همها بطونها و ان السباع همها العدوان على غيرها و إِن النساء همهن زينه الحياة الدنيا و الفساد فيها، إِن المؤمنين مستکينون، إِن المؤمنين مشفقون، إِن المؤمنين خائفون.(14)

همت چهارپايان شکمشان، همت درندگان دشمنى با ديگران و همت زنان، زينت زندگى دنيا و فساد در آن مى باشد، مؤکدا مؤمنين، متواضع، مشفق و خائف از خداوند متعال هستند.

در روايت ديگرى که امام صادق عليه‏السلام ، از پدر بزرگوارشان و او از على عليه‏السلام نقل کرده آمده است:

عقل زنان در جمال آنها و جمال مردان در عقل آنها است.(15)

برخى آيات قرآن نيز از تمايل ذاتى زنان به زينت و زيور، خبر مى دهد از جمله:

او من ينشوا فى الحليه و هو فى الخصام غير مبين.(16)

آثار زندگى در خودآرايى، جلوه‏گرى و تمايل به زينت و زيور در اين است که: زندگى، بيشتر جنبه احساسى پيدا مى کند تا تعقلى، کسى که پيوسته مى کوشد تا خود را با زيورآلات بيارايد، اهل احساسات است و احساسات بر او غلبه دارد، لذا در گرداب حوادث و پيش‏آمدهاى ناگوار، به جاى آنکه عقل و تدبير شايسته، به کار گيرد، مغلوب احساسات شده، متانت و بردبارى را، از دست مى دهد و خود را عاجز و ناتوان

( 119 )

·     مى بيند. لازمه مقابله با پيش‏آمدها، صبر و شکيبايى است که درباره آن بينديشد، کسى که بر اثر غلبه احساسات صبر و بردبارى را از دست مى دهد، نخواهد توانست آنچه را در دل دارد به خوبى و با آرامش، روشن سازد و مطلب حساب شده خود را مدلل و مبرهن، بيان نمايد.(17)

اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در وصيت به فرزندش فرموده:

و لاتملک المراة من أَمرها ما جاوز نفسها، فإِن المراة ريحانه و ليست بقهرمانه...(18)

مسلط مکن زن را به آن کارى که به او مربوط نيست، زيرا زن گل نه قهرمان.

بجز اين معانى، آراى ديگرى نيز در معناى اين حديث عرضه شده که بدان اشاره مى شود:

1ـ مقصود از «نقصان عقل» محروميت زن، از «عقل نظرى» است نه «عقل عملى» و اين محدوديت عقل نظرى محض که وسيله‏اى براى تجريد و تعميم و غيرذلک است، نقل ارزشى نمى باشد، اما در عقل عملى زن و مرد، مساويند.(19)

2ـ لبيب بيضون، معتقد است:

قدرت تميز خوب و بد در امور اساسى به تمامى انسانها تعميم دارد، ولى در تشخيص خير و شر در امور فرعى عنصر مردانه، اندکى بر عنصر زنانه ترجيح دارد.(20)

3ـ ظرف هويت ذاتى زن با مرد، برابر است ولى خصوصيات طبيعى زن، مانع از ظهور و بروز کامل آثار اين قوه خداداى است.(21)

4ـ در عقل انسانى (ما بعد به الرحمن واکتسب به الجنان) زن و مرد يکسانند ولى در عقل اجتماعى مردان بر زنان برترى دارند.(22)

5ـ کلمه «نواقص» در اينجا به معناى تفاوت است و تفاوت در آيه 3 ملک:

«ماترى من تفاوت» يعنى نقص و کاستى. بدين معنا که زن و مرد، هر کدام روحيات و صفات مخصوص به خود را دارند و جايگاه هر کدام بايد حفظ گردد.(23)

نقد نظريه «نقصان عقل زن»

زن و مرد در جنس و هويت، سرشت و سرنوشت، مشترک بوده و هر دو مکلف و در اصول مواهب الهى مشترک مى باشند، تفاوتهايى که از جنبه عقلى ميان زن و مرد، ادعا شده بيشتر جنبه اجتماعى دارد تا جنبه زيستى، به عبارت ديگر تفاوتهايى در رفتار و گرايشهاى زن و مرد، مشاهده مى شود، ولى آن تفاوتها، منشأ اجتماعى ـ فرهنگى دارد، نه منشأ زيستى و سرشتى. مسلما در جامعه‏اى که زنان از نعمت سواد محروم بودند و حتى خواندن و نوشتن براى آنها امرى نامطلوب قلمداد مى شد و جز در خانه بودن و کارهاى خانه را انجام دادن، کار ديگرى به آنها داده نمى شد و از ورود در اجتماعات و فعاليتهاى اجتماعى محروم و ممنوع بودند، عقل اکتسابى و تجربى آنان پرورش نيافته و در اين

( 120 )

·     زمينه، از مردان، عقب‏تر بودند، اما زمانى که شرايط مساعدى از جهت اجتماعى، تربيتى، سياسى و... براى آنان فراهم گرديد و زنان در انواع مشاغل و فعاليتهاى اجتماعى وارد شده و همدوش مردان به تحصيل و فراگيرى فنون و علوم مختلف پرداختند و در مسائل مختلف حکومتى و سياسى مشارکت داده شدند، به

دليل برخوردارى يکسان از عقل موهبتى با مردان و استفاده از شرايط مطلوب ذکر شده، توانستند با مردان رقابت نموده و حتى گوى سبقت را از آنان نيز بربايند. لذا اگر در پاره‏اى روايات مانند روايات مذکور، سخن از نقصان عقل زن به ميان رفته، اشاره به عقل اکتسابى و تجربى در زنان بوده و هرگز عقل و درک موهبتى آنان با مردان، تفاوتى ندارد. از آيات قرآنى هم ناقص‏العقل بودن ذاتى زن و پايين‏تر بودن درجه فهم و درک و استعداد رشد فکرى او نسبت به مرد فهميده نمى شود بلکه وجود آياتى دال بر اينکه زن و مرد يکسان مى توانند با ايمان و عمل صالح به مقام والاى قرب الهى برسند.(24)

من عمل صالحا من ذکر و انثى فلنحيينه حيوة طيبه، مخل

و تعيين مجازات يکسان براى جرايم مساوى براى زن و مرد چون سرقت(25) و زنا(26)خود نشان‏دهنده اين است که: براى زن

همانند مرد قدرت فهم و درک و تشخيص شناخته شده است وگرنه نمى بايست در صلاحيت ارتقاء معنوى، داشتن مسئوليت، يکسان قلمداد شوند.

از سوى ديگر قرآن کريم با معرفى بلقيس، ملکه سبا، در واقع زنى را معرفى کرده است که از توانايى عقلى و برنامه‏ريزى و هوشمندى برترى نسبت به مردان برخوردار بوده است. آرى قرآن کريم، قبل از آنکه از عاطفى و احساسى بودن بلقيس سخن بگويد از انديشمندى و اراده و واقع‏بينى او سخن گفته و صلاح‏انديشى و نفوذ کلام و مطاع

( 121 )

·     بودن اوامر او را مى ستايد.(27) تصويرى که قرآن کريم از اين زن بما نشان مى دهد، نمايشگر چه ديدگاه اسلامى است؟ آيا اصولاً اين ديدگاه مى تواند چنان باشد که عقل زن را براى حضور در موقعيتهاى مسئوولانه، ناقص و کارآمد، تلقى کنيم؟!.

تاريخ مالامال از نام زنانى است که در مقابل ظلم و ستم حکام استوار ايستاده‏اند و در آن هنگام که مردان فراوان از ترس اهل جور، مهر سکوت بر لبها نهاده بودند با کلام يا عمل خود، مخالفت خويش را با اهل ستم نشان دادند.

نگاهى گذرا به تاريخ اسلام، نمونه‏هاى فراوان را در معرض ديد ما خواهد گذاشت. از آن زمان که در اسلام، اولين شهيد مسلمان يک زن گشت تا آنجا که عالمان صادق به ما خبر دادند در مقابل جور فراگير تمام زمين، اگر آن موعود ظهور کند، در زمره 313 صحابى خاص او، 50 قدرت پوشالى هر چه ابرقدرت است را به سخره مى گيرند و استوارتر از کوه، مردان ديگر را نيز به قيام فرامى خوانند، حال آيا مردان خائف از جور جائرين، عقلشان کامل است و زنان مؤمنه و شجاع طول تاريخ دچار نقصان عقلند؟ يا بايد آنان را استثنا دانست؟.

آيا مريم و آسيه، خديجه و فاطمه و زينب و بسيار ديگر زنان کمال يافته نقص عقل دارند يا استثنا هستند؟ مگر قضاياى عقلى و حقيقى استثنا برمى دارد (آن هم تا اين حد).

با توجه به ملاحظات مذکور است که آية‏الله جوادى آملى، ضعف عقل و راى زنان را امرى ذاتى ندانسته، بلکه آن را به لحاظ غلبه خارجى و از آثار محيط دانسته‏اند، يعنى زنان را از تعليم و تکامل محروم نگه داشته‏اند. محيط مستعد و تربيت صحيح سبب پيشرفت و تکامل برابر و همانند زنان با مردان است و رواياتى که در وهن عقول (نهج‏البلاغه، خطبه 27) و سستى رأى و عزم (نهج‏البلاغه، نامه 31) وارد شده درباره زنان دانشمند، مصداق ندارد. اگر زنان تکامل پيدا کنند، روايت نکوهش شامل آنها نمى شود.

چنانچه در بسيارى از روايات از زنان عاقل سخن رفته است از جمله:

قال اميرالمؤمنين عليه‏السلام : اياک و مشاوره النساء الا من جربت بکمال العقل.(28)

از مشورت با زنان بپرهيز، مگر زنى که به تجربه، کمال عقلش به ثبوت رسيده است.

علامه فضل الله نيز در اين خصوص، مى نويسد:

مسأله عقل، مسأله‏اى غيبى و مجرد نيست که درباره وجود تام يا ناقص آن در گستره وجود زن، به شيوه‏هاى انتزاعى و عقلى، بحث کنيم.

بلکه به نظر مى رسد مسأله‏اى است تجربه‏پذير و قابل ابطال و اثبات، امرى که از رهگذر آن مى توان اثبات کرد که زن در جهان کنونى، توانسته است توانمندى و قوه

( 122 )

عقلانى خويش را در عرصه‏هاى عملى و ارادى و کشاکشهاى اجتماعى و حکومت‏دارى، در مواضع متعدد و جوانب گوناگون به تصوير بکشاند. اين مسأله سبب مى شود در ابراز بسيارى از احکام مطلقا منفى که از آنها گفتگو مى شود، احتياط بيشترى کنيم چه انديشه‏هاى (صحيح) نمى تواند با تجربه‏هاى عينى که صحت آنها، به دور از نظريه‏پردازيهاى انتزاعى، عملاً در وجدان انسانى، به ثبوت رسيده است، در تعارض باشد.

قراءه جديده لفقه المرأة الحقوقي(29)

اما تفاوتهايى که از حيث روحى، ميان زن و مرد مشاهده مى شود، مقتضاى طبيعت زن و مرد است، چنانکه رفتار ديگر جانداران مؤيد آن است، يعنى از آن جهت که زن داراى نقش همسرى و وظيفه مادرى است، بايد رفتار مناسب با آن را داشته باشد، خودآرايى و زينت کردن در ايفا نقش همسرى، بسيار مؤثر است. خداوند متعال اين غريزه را براى جلب رضايت شوهر و تصاحب قلب و روح شوهر، در نهاد زن قرار داده است و وجود اين غريزه عامل کمال در زن است اگر گاهى از اين غريزه، سوءاستفاده مى شود، نقص و عيب اين غريزه نيست، بلکه همانند ديگر سوءاستفاده‏هاى انسان و طغيان و سرکشى بشر است.(30)

اما تفسير نقصان عقل با برابر نهادن گواهى دو زن با گواهى يک مرد نمى تواند موجه باشد، چون گواهى دادن، چندان ربطى به عقل ندارد، درست است که گاه عاطفه در پديد آمدن انحراف مؤثر است اما نيرومندى عواطف به معنى کم‏خردى نيست. عقل با انديشه و خردورزى سروکار دارد و گواهى دادن با رؤيت صحيح حوادث و امانتدارى و راستگويى و استوارى در گزارش صادقانه آنها مرتبط است.(31)

استاد مطهرى نيز در اين زمينه معتقد است که:

باب شهادت به چيزى که ارتباط ندارد، عقل است. شهادت به معقول جايز نيست و معتبر هم نيست، شهادت هم نيست.

اصلاً در باب شهادتها به طور کلى، شهادت در مورد محسوسات است.

(يعنى اين) که يک کسى بگويد فلان جريان را ديدم يا فلان جريان را شنيدم (در حالى که) معقولات مربوط به معلومات است.

مسأله شهادت را نمى توان به پاى قوت و ضعف عقل گذاشت چون ارتباطى به آن ندارد نه با عقل زن کار دارد و نه با عقل مرد کار دارد. چيزى نيست که بخواهد حل و فصلش با عقل باشد، مى گويد: چيزى را که ديدى بيا بگو که آن را ديدم. چيزى را که شنيدى بيا بگو اين را شنيدم. اين اصلاً مربوط به عقل نيست.(32)

آية‏الله جوادى آملى نيز در اين خصوص مى نويسد:

اساسا خود قرآن برابرى دو زن با يک مرد در شهادت را به علت يادآورى مى داند و هرگز نمى گويد

( 123 )

که نقصان عقل زن، دليل اين مسأله در باب شهادت شده است، بلکه زن به علت اشتغال به کارهاى خانه، تربيت بچه و مشکلات مادرى، ممکن است صحنه‏اى را که ديده فراموش کند. بنابراين دو نفر باشند تا اگر يکى يادش رفت، ديگرى او را متذکر کند.(33)

شيخ مهدى شمس‏الدين نيز در کتاب «اهليه‏المرأة لتولى السلطه» در اين خصوص مى نويسد:

خداى متعال مى فرمايد:

«واستشهد واشهيدين من رجالکم فإِن لم يکونا رجلين فرجل وامرأتان ممن ترضون من الشهداء و إِن تضل احداهما فتذکر احداهما الاخرى.»(34)

مفسران تصريح دارند که مراد از «ضلال» فراموشى است و سياق آيه، سياق تعليلى است يعنى وقتى مى فرمايد:

«ان تضل احداهما» مى خواهد بيان نمايد که علت تعدد شاهدان، همانا پيشگيرى از فراموشى است.

مطابق نصوص شرعى و تحقيقات فقيهان، شهادت در تمام جزئيات خود نيز بايد عينى و مستقيم باشد و استنتاج و گمان، براى شهادت دادن کفايت نمى کند.

از اين رو، مقتضاء چنين شهادتى تماس مستقيم با حوادث، اتفاقات و روابطى است که مورد شهادت واقع مى شوند و شنيدن يا حضور ناقص و محدود براى شهادت دادن، کافى نيست.

زن نيز (غالبا) در زندگى خانوادگى و درون منزلى و امور مختص بدان، غرق است و کمتر با حوادث و کشمکش‏ها و اتفاقات، به مقدارى که بتواند آنها را به خاطر بسپارد، برخورد و همزيستى دارد به گونه‏اى که اگر بخواهد شهادت بدهد، بر اساس محسوسات مستقيم خود باشد.

و به فرض که زن با واقعه‏اى چنين رابطه‏اى داشته باشد، باز هم دل‏مشغولى هاى زندگى روزمره و کارهاى اصلى خانه و خانواده و روابط ويژه به اضافه ساختار روانى خاص زن (به طور قطع) بر حافظه و آگاهى و شناخت او نسبت به وقايع و جزئيات موضوع مورد شهادت، تأثير مى گذارد.

با توجه به اين عوامل عينى برخاسته از ماهيت شهادت که بر زندگى اکثريت زنان و بجز موارد استثناء که ملاک نيست، حاکم است و به منظور حفظ حقوق مردم، شريعت اسلام شهادت دو زن را به جاى يک مرد، معتبر مى داند، اگر يک مرد نيز در حادثه‏اى شهادت بدهد و جزئيات مسئله را دقيقا به ياد داشته باشد و برخى را از ياد برده باشد شهادت او قابل قبول نيست و اين بواسطه يک عامل عينى و خارجى است و به نقصان کرامت يا صلاحيت ذاتى آن مرد ربطى ندارد.

آيه مبارکه وضع‏کننده اين اصل قضايى به جنبه عينى که موجب تشريح مذکور شده، تصريح مى فرمايد:

( 124 )

«إِن تضل احداهما فتذکر احداهما الاخرى».

بدين ترتيب، با فراهم آمدن تمامى عناصر موجود در حادثه مورد شهادت و کاستى هاى احتمالى (در شهادت هر يک از شاهدان) توسط ديگر مشهود، کامل مى شود.

نکته ديگرى که شرط تعدد در شهادت زنان را عامل خارجى مى شمارد نه نقصان کرامت و صلاحيت آنان قبول شهادت يک زن در امور ويژه زنان مى باشد، امورى که ـ غالبا ـ جز زنان کسى از آن آگاهى نمى يابد از قبيل بکارت يا عدم بکارت، زايمان، عيوب جنسى زنان و امثال آن.(35)

جمعى از صاحب‏نظران اسلامى، دليل تفاوت مزبور را وصع عارضى مربوط به موقعيت عملى زنان که موجب دور بودنشان از مسائل و وقايع و رويدادهاى اجتماعى و عدم رشد و ارتقاء فکر و ذهن آنها شده است، را موجب برقرارى چنين حکم متفاوتى دانسته‏اند.

صاحب تفسير المنار مى گويد:

برخى از مفسران گفته‏اند علت اينکه در آيه مربوط به شهادت(36) زنان در معرض خطا و فراموشى قرار گرفته و ارزش شهادت آنها نصف شهادت مرد به حساب آمده، ناقص‏العقل و ناقص‏الايمان بودن آنان است.

برخى هم علت آن را غلبه رطوبت بر مزاج زنان دانسته‏اند که نتيجه آن کم‏حافظگى و سرعت فراموشى است ولى اينها توجيه درستى نيست. آنگاه از استاد خود شيخ محمد عبده نقل مى کند که گفته است علت صحيح اين امر اين است که شأن زن اشتغال به معاملات و امور مالى نيست و لذا حافظه او در اين زمينه، ضعيف است ولى در رسيدگى به امور منزل که شغل اوست، حافظه‏اش از مرد قوى تر است و اصولاً طبع بشر چه زن و چه مرد، اين است که در امورى که مبتلا به آنهاست و با آنها سروکار دارد بيشتر و بهتر مى تواند آن را به ياد داشته باشد. و مناط وضع قوانين و جعل احکام ملاحظه غلبه و اکثريت وضع موجود است و در مورد زنان چون غلبه و اکثريت با عدم اشتغال و توجه آنها به امور مالى و معاملاتى است، لذا در اين زمينه‏ها ضعيف هستند و بيشتر در معرض فراموشى و خطا قرار دارند و به همين ملاحظه، شهادت دو نفر آنها مساوى شهادت يک مرد قرار داده شده است. وى براى پاسخ اشکال مقدمى مى گويد:

اشتغال برخى از زنان به امور مالى در بعضى از کشورها، منافاتى با اين حکم و فلسفه آن، ندارد زيرا همان‏طور که گفتيم مناط حکم بر غلبه وضع موجود است.(37)

هرچند اين توجيه نمى تواند کامل و کافى و با وضع پيشرفت و اشتغال روزافزون زنان در مشاغل مالى و اجتماعى که مى تواند غلبه مناط حکم را بر هم زند، متناسب باشد ولى به هر حال نشان‏دهنده نگرش جديدى است و با ثابت بودن حکم متفاوت زن و مرد در مورد

( 125 )

شهادت، هماهنگ است.

اما نقصان حفظوظهن فمواريثهن على الانصاف من مواريث الرجال:

کاستى بهره‏شان از اين جاست که سهم ايشان از ارث، نيم سهم مردان است. در اسلام سهم ارث زن، نيمى از سهمى است که مرد از ارث مى برد ولى مرد، عهده‏دار پرداخت مهريه و نفقه زن است و زن هيچ مسئوليتى در اين زمينه ندارد. مرد را دو برابر سهم‏الارث زن است، اما مسئوليتهايى سخت سنگين بر دوش او نهاده شده است. اين کجا و نقص انسانيت زن کجا؟ مسأله به نقص و کمبود انسانيت زن در قياس با مرد، هيچ ربطى ندارد، بلکه از تعادل ميان حقوق و وظايف آنان نشأت مى گيرد. (فضل‏الله، ترجمه فقهى زاده، 24).

لذا با قاطعيت مى توان گفت: منشأ حقوقى مسأله، نقص زن نيست، بلکه به توازن در مسائل مالى و مادى در عرضه حقوق و تکاليف برمى گردد.

«و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف» زنان را بر مردان حقى است، همچنان که مردان را بر زنان حقى است.

فاتقوا شرارالنساء و کونوا من خيارهن على حذرو لاتطيعوهن فى المعروف، حتى لايطمعن فى المنکر

پس از زنان بد بپرهيزيد و از خوبانشان، برحذر باشيد، در سخن نيک از آنان پيروى نکنيد تا آنکه در سخن بد طمع نکنند. ترس از اشرار زنها و احتياط از خوبانشان چه معنا دارد؟.

استاد محمدتقى جعفرى، معتقدند اگر بخواهيم اين مسأله را به طور عموم و جدا از جنبه تاريخى آن بررسى نمائيم به دو مسئله در اين قسمت برمى خوريم:

مسأله يکم: (فاتقوا شرارالنساء) بيم و هراس از زنهايى که شر و پليدند: البته در اين مسأله مرد و زن، تفاوتى ندارند زيرا مردان شر و پليد هم که از طهارت درونى و اصول انسانى به دور هستند، پروايى از تعدى و تجاوز به حقوق انسانها ندارند لذا همواره بايد خود و اجتماع از اين نابکاران مطمئن نباشد. اگر در اين مسأله، ضعف زن، خصوصيتى داشته باشد اين است که اسرار نهايى مرد و نقاط ضعف او را مى داند، بطورى که اگر بخواهد صدمه‏اى بر مرد، وارد آورد، تلخ‏تر و جانگدازتر از صدمه ديگر مردم خواهد بود.

مسأله دوم: (و کونوا من خيار من على حذر): لزوم احتياط از خوبان زنها:

البته مسلم است که مقصود از خوبان زنها زنانى هستند که شر و پليدى ندارند. اين معنا براى يک زن خوب در عرف عام متداول است. يعنى در عرف عام همين مقدار که يک زن ضرر و شرى به مرد و فرزندان خود نرساند به خوبى و نيکى موصوف مى گردد. اگر زنى درصدد اضرار به مرد و ساير اجزاى دودمان برنيايد، کشف مى شود که به وظايف قانونى خود عمل مى کند و در نتيجه مى توان

( 126 )

او را نيک و خوب معرفى کرد. زيرا احساس دروغين ناتوانى مطلق که زن در مقابل مرد دارد، غالبا او را براى جبران ضعف با مرد، روياروى قرار مى دهد. اگرچه از نظر عمل به وظايف کوتاهى هم نداشته باشد و چون براى جبران احساس دروغين ضعف، ممکن است به گفتار و کردار غيرمنطقى متوسل بشود، لذا يک مرد هشيار و آگاه و عادل همواره بايد در منتفى ساختن احساس فوق از زن بکوشد و در صورت ناتوانى، گفتار و کردار زن را خوب تشخيص بدهد که آيا ناشى از آن احساس دروغين است يا علتى ديگر دارد.

اما اگر زن مافوق عمل به وظايف مقدره، در به دست آوردن رشد و کمال شخصيت کوشيده و به مقامات عالى انسانى رسيده باشد، نه تنها عاملى براى احتياط از وى وجود ندارد، بلکه در صورتى که مرد او از اشخاص معمولى باشد، مرد را راهنمايى نموده و عامل سعادت وى مى باشد. چنانچه در خانواده‏هاى فراوانى از جوامع، مشاهده مى شود.

آيا زن خود اميرالمؤمنين و دختر او، عليهم‏السلام و مريم مادر عيسى مسيح و هزاران زن فاضله که از مقامات عالى انسانى برخوردارند، خود مردآفرينان جوامع نبوده‏اند؟ بنابر آنچه که از کتب تاريخى و کتب مختص به زنان، برمى آيد، شمارغ زنهاى باشخصيت از نظر علمى، اخلاقى و اصول عالى انسانى با در نظر گرفتن محدوديتهاى طبيعى و تحميلى، نسبت به مردان کمتر نبوده‏اند و اين يکى از دلايل اعجاز قرآن است که مرد و زن را در اوصاف عالى انسانى مشترک نموده است روايتى از على عليه‏السلام درباره مشورت با زنها، نقل شده که مى تواند جمله مورد تفسير را به خوبى توضيح دهد.

مجلسى از آن حضرت نقل مى کند:

اياک و مشاوره النساء الا من جربت بکمال العقل (103، 253) بپرهيز از مشورت با زنها، مگر زنى که کمال عقل او به تجربه رسيده است.

اين گفتار اثبات مى کند که مقصود از برحذر بودن از زنان خوب، دقت در گفتار و انديشه‏هاى زنان معمولى است همچنانکه توضيح داديم اما زنانى که از زر و زيور دنيا اعراض کرده و به تعقل پرداخته‏اند، مانند مردان شايسته مشورت مى باشند.(38)

برخى اين مسأله را با توجه به جنبه تاريخى آن بررسى نموده و رد اين خصوص اظهار مى دارند:

«حضرت دو گروه از زنان را مشخص مى سازد: خوبان و بدان، سفارش حضرت به حذر کردن از خوبان به طور مطلق و کلى نيست تا گمان شود که آنها ناشايسته و فاقد صلاحيتند بلکه مقيد به مواردى است که زنان خوب به جاى التزام به شورا و قانون بر نظر خود اصرار کنند.

هدف امام از اين سخن، جلوگيرى از تبعيت عامه مردم از دعوتهاى جناب عايشه يا

( 127 )

از دعوتهايى که سياستمداران به او نسبت مى دادند، بود. زيرا عموم مسلمانان، او را از زنان خوب مى دانستند.(39) و لاتطيعوهن فى المعروف حتى لايطمعن فى المنکر.

«در معروف از آنها اطاعت نکنيد تا در منکر به طمع نيفتند.»

به طور کلى نهى در فقه بر دو نوع است:

1ـ نهى مولوى يا تحريمى که از آن حرمت دريافت مى شود مانند نهى در مسأله شرب خمر که حرمت را نشان مى دهد.

2ـ نهى ارشادى: از اين نهى حرمت فهميده نمى شود، بلکه اين نهى، حکم ارشاد و عقل است مانند نهى در مورد آدم که خداوند به او مى گويد:

«ولا تقربا هذه الشجره» اين نهى، تحريمى نيست، بدين معنا که خوردن از اين درخت حرمت دارد بلکه بدين معنا است که اگر از آن بخورى، به زحمت مى افتى.

در اينجا نيز بدين معنا نيست که حرمت اطاعت از زن را در معروف نشان دهد، بلکه بخاطر حتى که در جمله آمده است، علت ارشادى مشخص مى شود.

قانونى داريم که مى گويد: تعليق الحکم على الوصف، شعر بالعليه. اگر براى حکم وصفى را بياوريم، خود علت کار را نشان مى دهد.

به عنوان مثال اگر گفته شد «خانه آدم فاسد نرويد، از علت سؤال نمى کنيم زيرا علت در آن واقع است».

در اينجا مى گويد در معروف اطاعت نکن تا در منکر واقع نشوى، يعنى بسيارى از کارهاى خلاف از طريق مشروع وارد مى شوند و بعد اهداف خود را پياده مى کنند. اگر قرار باشد معروفى، مقدمه حرام شود، مقدمه حرام نيز حرام است. مثلاً رفتن شخص روزه‏دار به مراسم روزه‏خوارى حرام است.

البته منظور اين است که شما معروف را به خاطر معروف بودنش بجا آوريد، نه اينکه به خاطر اطاعت و پيروى از آنها باشد.

علاوه بر آن، مى تواند منظور اين باشد که شما اظهار اطاعت نکنيد نه اينکه عمل نکنيد زيرا «ولاتعلموا بقولهن» نگفته است، يعنى نگفته است که به قول آنها عمل نکنيد، بلکه گفته است (از آن زنانى که تنها داراى بعد منفى هستند) اطاعت نکنيد.

شيخ مهدى شمس الدين نيز مى نويسد:

جمله...و لاتطيعوهن فى المعروف...» را بايد به معناى اصل اجتناب از استبداد و خودرايى فهميد وگرنه، چاره‏اى جز تأويل آن وجود ندارد چرا که نهى از پيروى در کار نيک (معروف) خردمندانه به نظر نمى رسد.

بلکه کار نيک از آن رو که نيک است و خداوند به آن امر مى کند، انجام مى گيرد نه اينکه چون فلان خانم دستور داده است. زيرا زن قانونگذار نيست. البته مردان نيز در اين موضوع، همانند زنان هستند و تفاوتى از اين حيث با يکديگر ندارند.

بنابراين نهى روايت از پذيرفتن راى زنان، مربوط به امورى است که زنان، بدون توجه به

( 128 )

مشورت و پاى بندى به قانون، در اداره امور همگانى يا اختصاص، تحکم ورزند يا بر نظر خويش پافشارى کنند.

بايد گفت در مورد مردان نيز، ماجرا از همين قرار است. يعنى مى توان گفت: از مردان بد بپرهيزيد و از خوبانشان در صورتى که به دنبال خواهشهاى خود بروند و پايبند به شورا و قانون نباشند، حذر نماييد.

حال اگر بپرسند چرا اين سخن را تنها در مورد زنان گفته‏اند؟ پاسخ اين است که: ويژگى زناشويى موجب شده تا اين سخن تنها در مورد زنان گفته شود، زيرا اين ويژگى، غالبا با قدرت عاطفى قوى زن و سيطره او بر خانواده، همراه است.(40)

ديدگاه کلى صاحب‏نظران پيرامون خطبه 80 «فى ذم النساء»

صاحب نظران در مورد اين خطبه نظرات متفاوتى داده‏اند از جمله اينکه:

1ـ اين خطبه، گرچه خطابش عام است ولى اشاره به مورد خاص و شخص معين است، چنانکه در زمان خاص که همان بعد از به پايان رسيدن جنگ جمل بوده است، اميرالمؤمنين عليه‏السلام اين خطبه را ايراد فرموده‏اند و حتى سخن مزبور را با اين ترتيب ترجمه کرده‏اند که: اى مردم، جمعى از زنان هم از نظر ايمان، هم از جهت بهره، هم از موهبت عقل در رتبه‏اى کمتر از مردان قرار

دارند...(41)

و توضيح داده‏اند که سخن امام ناظر به برخى از زنان بد و فتنه‏انگيز است و يک قانون کلى همگانى براى زنان نيست. به عبارت ديگر: اين ستايش‏ها و نکوهشها، موضعى و مقطعى است و از باب قضيه خارجيه است نه حقيقيه و به عارت ديگر ناظر به شخص عايشه است نه کليت آن.(42)

ابن ابى الحديد که يکى از شارحان سنى مذهب نهج‏البلاغه است، خطاب اين خطبه را منحصرا به عايشه، اعلام مى دارد، چنانکه

( 129 )

شرح آن را با اين جمله شروع نموده: «هذا الفصل کله، رمز الى عايشه»، و سپس به افشاگرى و اثبات مخالفت عايشه با على عليه‏السلام پرداخته است.

2ـ استاد محمدتقى جعفرى، درباره اين خطبه فرموده است:

ما در اين مباحث، شواهد و دلايل کافى داريم که مقصود اميرالمؤمنين نقص واقعى ايمان و عقل به طور عموم و نقص سهم‏الارث به طور کلى نمى باشد زيرا نسبت چنين نقصهايى به زنان، مخالف قرآن است. لذا مى توان گفت که على عليه‏السلام براى توضيح و تفسير موقعيت زنان و آگاه ساختن آنان از يکى از زنهاى پيامبر که با دستيارى طلحه و زبير، غايله جنگ جمله را برپا نمود و به جنگهاى صفين که موجب اغتشاشات جوامع اسلامى شد، متصل کرد، اشاره نموده است. (11، 300).

ولى اين توجيهات نمى تواند درست باشد زيرا حيض شدن زن و محروم شدن او از نماز و روزه در ايام حيض و نصف بودن سهم‏الارث و نصف بودن شهادت او که در اين سخن دليل نقصان عقل و دين و بهره قرار گرفته، اختصاص به زنان شرور و فاسد ندارد.

3ـ برخى گفته‏اند: اين خطبه، اشاره به مختصات روبنايى ز


درباره : دینی و مذهبی ,
بازدید : 185

[ دو شنبه 28 / 01 / 1391 ] [ 10:19 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


.: Weblog Themes By BlackSkin :.


برچسب ها : [Post_Tags_Title],


<