close
چت روم
حکایت

یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم یواشکی بابام رو نگاه می کردیم

ساعت ها با دست مشغول جمع کردنآشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود...

من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم !

چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!

چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!

بابای خوبی بود خدا رحمتش کنه ...

سخن روز : كساني كه فرصت استراحت پيدا نكنند، دير يا زود فرصت بيماري پيدا مي كنند.برنارد شاو




درباره : حکایت ,
برچسب ها : داستان , حکایت , حکایت پند آموز , ویرانه ,
بازدید : 98
[ سه شنبه 03 / 05 / 1391 ] [ 15:19 ] [ نویسنده : سجاد رحیمی ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


.: Weblog Themes By BlackSkin :.


برچسب ها : [Post_Tags_Title],


<